تبليغاتX
برای عشق - زندان خاک
 زندان خاک

زندان خاک

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام

نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

سایه پرورده بهشتم ، از چه گشتم صید خاک ؟

تیره بختی بین کجا بودم ، کجا افتاده ام

جای در بستان سرای عشق می باید مرا

عندلیبم ، از چه در ماتم سرا افتاده ام ؟

پایمال مردمم از نارسائی های بخت

سبزۀ بی طالعم در زیر پا افتاده ام

خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست

اشک بی قدرم ، ز چشم آشنا افتاده ام

تا کجا راحت پذیرم ، یا کجا یابم قرار ؟

برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام

بر من ای صاحبدلان رحمی ، که از غمهای عشق

تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

لب فرو بستم " رهی " بر روی گلچین و امیر

در فراق همنوایان ، از نوا افتاده ام

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386  |
 
 
بالا