زندان خاک
با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورده بهشتم ، از چه گشتم صید خاک ؟
تیره بختی بین کجا بودم ، کجا افتاده ام
جای در بستان سرای عشق می باید مرا
عندلیبم ، از چه در ماتم سرا افتاده ام ؟
پایمال مردمم از نارسائی های بخت
سبزۀ بی طالعم در زیر پا افتاده ام
خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم ، ز چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم ، یا کجا یابم قرار ؟
برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام
بر من ای صاحبدلان رحمی ، که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام
لب فرو بستم " رهی " بر روی گلچین و امیر
در فراق همنوایان ، از نوا افتاده ام
|
+| نوشته شده توسط
رها در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
|